معشوق من

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

دل من که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

یه روزی

توی یه جنگل بزرگ

دو تا خرگوش با هم زندگی می کردند

یکی سیاه بود و یکی سفید

توی یه روز برفی و سرد زمستونی

خرگوش سفید تصمیم گرفت

با خرگوش سیاه بازی کنه

رفت و لای بوته ها خودشو قایم کرد

به امید اینکه خرگوش سیاه نگرانش می شه

و می یاد و دنبالش می گرده

و کلی با هم بازی می کنند

ولی زمان گذشت ظهر شد

عصر شد و خبری از خرگوش سیاه نشد

شب شد

و از خرگوش سیاه خبری نشد

اون دنبال خرگوش سفید نیومد

اون شب خرگوش سفید

با غمی بزرگ توی قلبش برگشت به خونه

از اون روز سالها گذشت

ولی خرگوش سفید

هر وقت که برف می بارید

تمام وجودش رو غمی بزرگ پر می کرد

 

 

نوشته شده در ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط م.ق نظرات () |

به جای اینکه

               به تاریکی لعنت بفرستی

                                              یک شمع روشن کن

نوشته شده در ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با در یافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست

دل من که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها رد گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

زنی را که خداوند

                    به او پیکری زیبا

                                         و روحی دلنواز

                                                             بخشیده است

تنها با مهر می توان دریافت

                                  و

                                       تنها با پاکی می توان لمس کرد

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

چشمان من

همیشه مضطرب اند

همیشه در انتظار

خاطرات درون سینه ام ، همیشه بی قرار

من پرسه گرد خیابان خیس تنهایی ام

از سکوت کوچه های بدون پنجره می آیم

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

در سکوت مبهم خویش سرگشته و سر گردانم

آسمان دلم خیال باریدن دارد

هجوم اشک ، ساحل چشمانم را شسته 

انگار انتظار ، دلم را برای همیشه به بازی گرفته

ای انتظار ، تو را در سینه حفظ خواهم کرد

شاید روزی نسیم عشق

عطر شقایق های محبت را به سرزمین دلم به ارمغان آورد

و اشک را در دیده و دیده را در اشک نشاند

امشب باران عطوفت باریدن گرفت

نوشته شده در ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط م.ق نظرات () |

بزرگی و عظمت روح هر کس

به اندازه ی

بزرگی و عظمت آرزوهای اوست

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط م.ق نظرات () |